زمستان ، وحشت است ، آدمی در تاریکی این وحشت چنگ می زند.
یلدا که رفت ، خورشید ، دیرتر طلوع می کند ، خستگی دردناکی در تمامی اندامم رشد می کند ، بیدار می کند تمام خوابهای زمستانی ام را ، تمام کم خوابی های طول عمرم را ، فکر می کنم به این تنِ تنها ، مغشوشاتی در ذهن پر از تاریکی ام روشن می شود ، پر از نور ، آنقدر روشن که کور می شوم .
برچسب:
نویسنده: پرنیا سلیمانی